۱۳۹۲/۰۴/۰۶

کوچه بن بست (قسمت دوم)

·         خوابگاه
لیلا روی تخت نشسته بود و داشت کتاب می خواند. صدای بسته شدن در توجهش را جلب کرد. رویش را که برگرداند، شادی را دید که در حال درآوردن کفشش است. شادی وارد می شود و از خستگی کیفش را به گوشه ای پرت می کند و مقنعه را از روی سرش برمی دارد:
-          سلام...
-          سلام... زود اومدی؟... مگه کلاس نداشتین؟
-          نه... استاد نیومده... مینا و الهه کجان؟
-          نمیدونم... مگه با تو نبودن؟
-          چرا... اما اونا زودتر از من رفتن خوابگاه... یعنی باید تا الان اینجا باشن...
-          نمی دونم... شاید رفتن جایی...
شادی مانتویش را در می آورد و کمد رختخواب و لباس را باز می کند. وقتی مانتو را آویزان می کند یک CD که کف کمد افتاده بود، توجهش را جلب می کند. خم می شود و آن را بر میدارد. روی آن نوشته شده بود:
شماره پرونده 2- 21875/الف- خانم مینا تهرانی
کنجکاو می شود که محتویات آن را ببیند. دزدکی به لیلا نگاهی می اندازد، لیلا همچنان سرش به کتاب بود. آرام CD را لای کیف خودش می گذارد و در کمد را می بندد.

·         بیرون از تهران / خانه‌ی بزرگ ویلایی
خانه در جای خلوت و سوت و کوری خارج از تهران قرار داشت و فاصله اش با جاده اصلی حدود 3 کیلومتر بود. اتومبیل در آنجا توقف می کند. پری از اتومبیل پیاده می شود و در ویلا را باز می کند. اتومبیل وارد حیاط می شود. سمیرا در عقب اتومبیل را باز می کند و پیاده می شود. عاطفه و الهه هم از اتومبیل پیاده می شوند. پری در ویلا را می بندد و به بقیه می پیوندد. عاطفه رو به سمیرا و پری :
-          خب چرا ایستادین؟... بیارینش پایین دیگه...
سپس رو به الهه می کند:
-          تو هم برو صندلی رو آماده کن... بیا اینم کلیدا...
کلیدها را به الهه می دهد. الهه با گرفتن کلیدها وارد خانه می شود. سمیرا و پری هم پیکر بیهوش مینا را از اتومبیل خارج می کنند. سمیرا که قسمت بالا تنه مینا را گرفته بود زیر لب زمزمه می کند:
-          چقدم سنگینه...
عاطفه در را برای آنها باز می کند تا وارد خانه شوند. مینا را وارد هال می کنند. درون خانه خالی از وسیله بود و صدا درون آن می پیچید و پرده های ضخیم سرخ رنگ مانع از عبور نور از پنجره ها میشد و فضای داخل را تا حدودی تاریک کرده بود. الهه از راه رویی که به اتاق ها وصل می شد وارد هال می شود و درحالی که کلیدها را به عاطفه می دهد می گوید:
-          خانم صندلی و وسایل آمادن... من دیرم شده... باید برگردم خوابگاه... الان بهم شک می کنن...
سمیرا در حالی که چادرش را مرتب می کرد:
-          باشه الان باهم میریم...
سپس رو به سمیرا می کند:
-          سمیرا دارو چند ساعت اثر می کنه؟
سمیرا در حالی که نفس نفس می زد و چادرش را بر می داشت:
-          یکی دو ساعت... شاید بیشتر... شایدم کمتر...
-          پس من الهه رو میرسونم خوابگاه... شما هم که کارتونو بلدین؟... ولی هیچ کاری نکنین تا من برگردم!
-          خیالت تخت باشه... منتظرت می مونیم...
-          پس ما میریم... خداحافظ
عاطفه و الهه خداحافظی می کنند و از خانه خارج می شوند.
سمیرا رو به پری میکند:
-          پری تو لباساشو بکن... من میرم دستشویی...
پری چادرش را از روی سرش برداشت  و رو به سمیرا که در حال رفتن به دستشویی بود، کرد:
-          باشه... فقط زودتر چون منم استرس دارم... می خوام برم دستشویی...
خم شد و اول مقنعه مینا را از روی سرش برداشت و بعد دکمه های مانتوی او را باز کرد. بعد او را نشاند و مانتو را از پشت  گرفت و  آرام دو دست مینا را از آستین های مانتو بیرون کشید. صدای کشیده شدن سیفون از درون دستشویی در خانه پیچید. پری تاپ مینا را از تنش درآورد، در این میان سمیرا هم به او پیوست. در حالی که دستان خیسش را با دامنش پاک میکرد گفت:
-          لا مصب چه بدن بی مویی داره... پوستش هم سفیده...
پری رو به او کرد:
-          به جا این حرفا بیا کمک کن شلوارشو درآریم...
مینا را دوباره روی زمین می خوابانند. سمیرا دکمه های شلوار را باز می کند:
-          یکم باسنشو بده بالا شلوارشو درآرم...
پری از زیر باسن مینا را بلند می کند و سمیرا شلوار را کم‌کم از پاهای بیرون می کشد. پری بلند می شود و رو به سمیرا می کند:
-          من برم دستشویی... شرت و سوتینش رو تو دربیار...
-          باشه...
سمیرا لبه های کش شورت را می گیرد و آن را آرام آرام از باسن مینا رد می کند و آن را از پاهایش بیرون می کشد. بعد او را می نشاند و بند سوتین را از پشت باز می کند و آن را از روی سینه های درشت مینا بر میدارد و دوباره او را روی زمین می خواباند. کمی سینه های نرم مینا را می چلاند و آنها را می بوسد. باز صدای سیفون در فضای خانه طنین انداز می شود. پری از دستشویی خارج می شود و همانجایی که ایستاده رو به سمیرا  می کند:
-          لختش کردی؟
-          آره... بیا ببریمش تو اتاق...
بدن لخت مینا را بلند می کنند و وارد یکی از اتاق های خانه می شوند. درون اتاق که بیشتر به مطب ماماها (دکتر زنان و زایمان) شبیه بود یک صندلی معاینه زنان قرار داشت با دو جای پا و یک ظرف لگن مانند در زیر آن و کلی بند و کمربند. بالای صندلی یک چراغ سیالیتیک اتاق عمل نصب شده بود. سمت چپ اتاق یک کمد فلزی بزرگ قرار داشت که درش بسته بود. دیوارهای اتاق با سرامیک بهداشتی سفید رنگ پوشانده شده بودند. پری و سمیرا، مینا را روی صندلی می گذارند و بعد پاهای او را باز می کنند و روی جای پاها که زیر زانو و ساق های پا را می گرفتند، قرار دادند. سمیرا، کمربندها را که نیم تنه بالای مینا را نگه می داشتند، محکم بست. بعد هردو دست ها و پاهای مینا را با بندهایی که روی دسته های صندلی و جای پاها قرار داشتند، محکم می بندند. سمیرا رو به پری میکند:
-          برو  بال گگ (Ball Gag) رو از تو کمد بیار...
پری  در کمد را باز می کند و یک توپ سرخ رنگ که به دو طرف آن دو بند سیاه رنگ وصل شده بود را بیرون می آورد. اندازه توپ تا حدودی بزرگ تر از توپ پینگ پنگ بود. آن را به دست سمیرا میدهد و بعد دهان مینا را برایش باز می کند. سمیرا آرام توپ را در دهان مینا فرو می کند و بندهای آن را را دور سر می بندد. پری نگاهی به سر و بدن مینا می اندازد رو به سمیرا می کند:
-          چقد مظلوم شده... دوست دارم الان شروع کنیم...
سمیرا دستی روی موهای مینا می کشد:
-          نه... مگه نشنیدی عاطفه چی گفت؟... گفت کاری نکنید تا من بیام...
-          پس من برم یه دوش بگیرم تا عاطفه بیاد...
-          باشه... منم میرم تو حیاط کارمو بکنم...
-          اینبار بزرگترش کن... چون شکارمون تپل مپله!!!
هر دو در حالی که خنده ای سر می دهند از اتاق خارج می شوند.

·         خوابگاه
الهه در اتاق را باز می کند و وارد می شود. لیلا، شادی و فاطی هرکدام روی تختی نشسته  و سرگرم کاری بودند. شادی، الهه را که می بیند، می پرسد:
-          تا حالا کجا بودین؟... پس مینا کو؟
الهه در حالی که کفشاهاش را در جا کفشی می گذاشت:
-          ظهر که منتظر تاکسی بودیم... مینا و دوست پسرش با موتور رفتن... منم خانم موسوی با پژوش سوارم کرد... مگه مینا هنوز برنگشته؟
-          نه ...خب چرا تو دیر رسیدی؟
-          ...خب خانم موسوی تو راه چندتا از دوستاشو دید اونارو سوار کرد و رسوندشون خونه...
الهه چادر و مقنعه اش را از روی سرش برمی دارد و در کمد رختخواب و لباس آویزان می کند و روی تختش می نشیند. لیلا که داشت روی ناخن هایش لاک می کشید رو به الهه می کند:
-          مینا نگفت کی بر می گرده؟... چون قراره باهم ریاضی تمرین کنیم....
-          نه نگفت...
شادی وسط حرفشان می پرد:
-          مینا سوار موتور کیوان شد؟
-          نمیدونم... فکر نکنم... قیافه پسره آشنا نبود... فکر کنم از بچه های دانشگاه نیست...
-          نگفت کجا میرن؟...
-          ااااااااه... من چـ  میدونم...چقد سوال می پرسین... خب به گوشیش زنگ بزنین...
شادی گوشی اش را از روی تخت برمیدارد و به مینا زنگ می زند. آهنگ پیشخوان ایرانسل سکوت را می شکند که با صدای اوپراتور به اتمام می رسد:
-          مشترک ایرانسل مورد نظر قادر به پاسخگویی نیست... لطفا...
شادی گوشی را قطع می کند:
-          جواب نمیده...
الهه در حالی که دکمه های مانتویش را باز می کرد:
-          اتاق چقد گرمه... فاطی با پات یکم پنجره رو باز کن...
فاطی بدون هیچ حرفی کتابش را روی تخت می گذارد، به طرف جلو خم می شود و با دستش پنجره را باز می کند. الهه با مانتواش خودش را باد می زند، کمی که خنک شد بلند می شود و در یخچال را باز می کند:
-          اینجا که مثل همیشه خالیه...  ساندویچ دیشبم کو؟
لیلا درحالی که به ناخن های لاک زده اش نگاه می کرد با لبخند جواب داد:
-          گشنم بود خوردمش...
-          کارد بخوره به اون شکمت... فقط بلدی بخوری... حالا من چی بخورم؟
-          خب برو پایین از بوفه خوابگاه یه چیز بخر بخور...
-          با کدوم پول؟... بابام هنوز برام پول نفرستاده...
-          بیا...اینم پول... چقد می خوای...
و بدون اینکه جوابی از الهه بشنود یک اسکناس ده هزار تومانی از کیفش بیرون می کشد و به الهه می دهد. الهه دکمه های مانتواش را دوباره می بندد و چادرش را از کمد برمیدارد و سرش می کند و از اتاق خارج می شود.
شادی رفتن او را دنبال می کند و به فکر فرو می رود. دزدکی لای کیفش را باز می کند و به CD نگاهی می اندازد.

·         خانه ویلایی
سمیرا با لباس های خاک آلود وارد خانه می شود. عرق را از روی پیشانی اش پاک می کند و به ساعت نگاهی می اندازد. ساعت روی دیوار 6:15 بعد از ظهر را نشان میداد. پری در حالی که موهایش را با حوله خشک می کرد، از حمام خارج می شود:
-          خسته نباشی...عاطفه هنوز نیومده؟
سمیرا در حالی که با خستگی، خاک های لباسش را می تکاند جواب داد:
-          نه... یه زنگ بهش بزن...
پری، گوشی اش را از کیف در می آورد و به عاطفه زنگ می زند. بعد از دو بوق، عاطفه گوشی را بر می دارد:
-          الو... سلام عاطفه... کجایی؟... آها...تو راهی... آره...آره آمادست... اونم آمادست...نه هنوز بیهوشه... قربونت برم...خداحافظ
گوشی را قطع می کند و روی کیفش می اندازد. رو به سمیرا می کند:
-          تو راهه... گفت پنج دقیقه دیگه اونجام...
سمیرا، مانتویش را در می آورد و روی میخی آویزان می کند:
-          به دختره سر زدی؟
-          نه هنوز... تازه از حموم اومدم بیرون... فکر کنم هنوز بیهوشه... چون اگه بیدار می شد... جیغ و دادش خونه رو پر می کرد...
-          حالا تو یه سری بهش...
صدای بوق اتومبیل از بیرون خانه، حرف سمیرا را قطع می کند:
-          عاطفست... من میرم درو باز می کنم...
سمیرا به طرف حیاط می رود. پری هم حوله را روی کیفش می اندازد. صدای سمیرا و عاطفه از حیاط به گوش می رسید. چند لحظه بعد هر دو با سه پاکت پیتزا در دست و کلی خرت و پرت دیگر که در یک نایلون دسته دار سفید بودند وارد خانه می شوند. عاطفه در حالی که چادر و مقنعه اش را از روی سرش برمی دارد:
-          سلام...
پری هم جواب سلام را می دهد و نالبون ها را از دست سمیرا می گیرد:
-          آخ به موقع اومدی...شکمم داشت قار و قور می کرد...
عاطفه در حالی که دکمه های مانتواش را باز می کند:
-          هر سه تامون گرسنه ایم...زودتر بخورید که امشب کلی کار داریم...

هر سه روی زمین می نشینند و مشغول خوردن پیتزاها میشوند.

ادامه دارد...

۱۳۹۲/۰۴/۰۵

تقلاهای بیهوده

ساعت از 1 شب هم گذشته است. جولیا با دوستانش خنده کنان از خانه مری خارج می شوند و تا لب جاده پیاده می آیند. جیم با اتومبیلش به آنها نزدیک می شود.
جیم: خانما... سوار شین... شما رو می رسونم...
نانسی و الی سوار اتومبیل می شوند اما جولیا سرش را تکان می دهد و می گوید.
جولیا: متشکرم جیم... الان شوهرم والتر میاد دنبالم.
جیم: پس ما میریم... بابای...
جوالیا: بابای... بابای دخترا...
جولیا ده دقیقه منتظر می ماند اما خبری از والتر نمی شود. گوشی اش را از کیف بیرون می آورد و با والتر تماس می گیرد اما آنتن نمی دهد. از دور دو چراغ متحرک روی جاده دیده می شوند. جولیا فکر می کند که اتومبیل والتر در حال آمدن است اما وقتی نزدیک می شود یک اتومبیل بزرگ باری قدیمی را می بیند. برایش دستی تکان می دهد و اتومبیل هم می ایستد. سریع در اتومبیل را باز می کند و سوار می شود. راننده یک مرد میانسال با وضعی ژولیده است. جولیا سلام می کند. راننده اول نگاهی به سر تا پای جولیا می اندازد و بعد با لبخندی بی معنی سلام می کند. چند کیلومتر در سکوت می گذرد تا اینکه به یک دو راهی می رسند. راننده به تابلوی رو به رویشان نگاهی می اندازد و می گوید.
راننده: کدوم سمت میری خانم؟
جولیا: سمت ویرجیانا...
راننده: پس یعنی همشهری هستیم... میدونی... من عاشق ویرجیانا هستم...
سیگاری را روشن میکند و پاکت سیگار را به سمت جولیا می گیرد.
جولیا: نه متشکرم.
راننده پاکت را در جیبش می گذارد و مسیرش را به سمت ویرجیانا ادامه می دهد. در راه، جولیا از شدت خستگی خوابش می گیرد و ناخودآگاه چشمانش روی هم می روند. وقتی چشمانش را باز می کند، می بیند که اتومبیل در یک جای تاریک پارک شده است و خبری هم از راننده نیست. ترس و نگرانی وجود جالیا را فرا می گیرد. به سرعت از اتومبیل پیاده می شود و به ذهنش می رسد که به والتر زنگی بزند اما خبری از کیفش نیست. درون اتومبیل را با دستانش لمس می کند اما باز هم بی فایده است. با ترس صدا می زند.
جولیا: هی... کسی اینجا نیست؟ آقا... شما کجایین؟
ناگهان یک نور در یک راه پله ظاهر می شود. جولیا باز صدا می زند:
جولیا: کسی صدامو می شنوه؟ آقا...
اما هیچ صدایی به گوش نمیرسد. جولیا مردد می ماند که به سمت راه پله ها برود یا نه؟ اما انگار راهی غیر از این در پیش رو ندارد. با احتیاط به سمت راه پله ها حرکت می کند. وقتی به آنجا می رسد اول نگاهی به بالای راه پله ها می اندازد تا انتهای آنها را ببیند. زیاد طولانی نبودند و بعد از سه دور به یک در سیاه رنگ ختم می شدند. جولیا آرام و بی سروصدا روی پله ها قدم می گذارد و بالا می رود. به در که می رسد اول گوشش را روی آن می گذارد بلکه صدایی بشنود اما هیچ صدایی به گوشش نمی رسد. با دستش چند ضربه روی در می زند و می گوید:
جولیا: هی... کسی اینجا نیست...آقا....اینجا کجاست؟
وقتی می بیند که این کارها بی فایده است، تصمیم می گیرد که در را باز کند. قبل از اینکه دستش به دسته در برسد، در خود به خود باز می­شود. جولیا با دستش در را کاملا باز می کند و یک راهروی کوتاه جلوی چشمانش می بیند.. آرام و با احتیاط وارد راهرو می شود. ناگهان پشت سرش در بسته می شود. جولیا به سرعت دستگیره در را می چرخاند اما انگار کسی از پشت در را قفل کرده. ترس جولیا دو چندان می شود و خود را در یک ماجرای خطرناک می بیند. با ترس و لرز راهش را در راهرو ادامه می دهد و با تعجب به یک در دیگر که این بار سفید رنگ است می رسد. در خود به خود باز می شود و جولیا که راهی جز وارد شدن ندارد با احتیاط وارد می شود. در داخل یک اتاق تاریک وجود داشت. که نورش از نور راهروی پشت سر جولیا تأمین می شد. ناگهان در سفید هم بسته می شود و جولیا در تاریکی مطلق فرو می رود. جولیا با ترس زیاد فریاد می زند:
جولیا: اینجا کجاست... می خواین با من چکار کنید؟... کمک... کسی صدامو می شنوه؟... یکی کمکم کنه...
نگهان صدای پسر جوانی به گوشش می رسد:
پسر جوان: هی خانم... فایده ای نداره... اینجا کسی صدامونو نمی شنوه...
جولیا با ترس رو به منبع صدا می کند و فریاد می زند:
جولیا: تو کی هستی؟... چرا منو دزدیدی؟...
پسر جوان: من جیمی هستم... من شما رو ندزدیدم... در واقع من هم دزدیده شدم... وقتی چشمامو باز کردم دیدم که اینجا هستم...
جولیا: تو کجایی؟
جیمی: من رو به روی شمام... کمی جلوتر بیاین...
جولیا: اینجا تاریکه... من هیچ جا رو نمی بینم... چرا تو نمیای جلو...
جیمی: من... من نمی تونم...
جولیا: چرا؟
جیمی: چون من... من...
ناگهان چراغ اتاق روشن می شود و جولیا یک پسر جوان، سرتاپا لخت رو به روی خود می بیند. جولیا با دیدن وضعیت جیمی جیغ بلندی می­کشد و جیمی هم ناخودآگاه دستانش را روی کیرش می گیرد و خود را در گوشه اتاق از دید جولیا پنهان می کند. جولیا به سمت در سفید می­دود و دستگیره در را می چرخاند اما در کاملا قفل شده است. جولیا ملتمسانه چند ضربه رو در می زند و فریاد می زند:
جولیا: کمکم کنید... خواهش می کنم... یکی بیاد کمکم کنه...
جیمی: فایده ای نداره خانم...
جولیا با ترس و نفرت رو به جیمی می کند و داد می زند:
جولیا: تو خفه شو... اصلا تو کی هستی؟... با اونهایی؟...چرا منو دزدیدین؟...
جیمی که هنوز خود را از جولیا پنهان کرده جواب می دهد:
جیمی: گفتم که من شما رو ندزدیدم... اصلا من 16 سالمه... من حتی نمیدونم کجا هستم... من با دوستام داشتم از اردوی مدرسه برمی گشتم که تو راه گم شدم... بعدش یه وانت باری بزرگ تو جاده ایستاد و من سوار شدم... رانندش یه پیرمرد کثیف بود... حتی تو راه بهم سیگار تعارف کرد... با اینکه می دونست برای سن من ممنوعه...
جولیا که می بیند جیمی هم درگیر همین ماجرا شده کمی آرام می شود و تا حدودی هم دلش برای جیمی می سوزد. جولیا اول اطرافش را نگاهی می اندازد. یک اتاق سفید شش گوشه کاملا خالی از وسیله به جز یک توالت فرنگی. در پایین دیوارهای سفید چهار دریچه مشبک سیاه رنگ، اندازه کف دست تعبیه شده بود. بدون هیچ منفذ یا پنجره ای. فقط یک برش مستطیل شکل روی دیوار وجود داشت.  جولیا به جیمی نزدیک تر می شود. جیمی هم که متوجه نزدیک شدن او می شود خودش را بیشتر از پیش از دید جولیا پنهان می کند. جولیا دستش را روی شانه عرق کرده جیمی می گذارد و می گوید:
جولیا: هی... تو که هنوز بچه ای... حتی پسرم مت هم از تو بزرگتره... گفتی چند سالته؟
جیمی با همان حالت و با صدایی بریده بریده جواب می دهد:
جیمی: 16 سال... دارم میرم تو 17 سالگی.
جولیا که می خواهد از خجالتی بودن جیمی کم کند، شانه جیمی را می کشد و می گوید:
جولیا: اینقدر خجالت نکش... من جای مادرتم... راستی... تو رو با همین وضع (لخت) آوردن اینجا...
جیمی که مردد بود به طرف جولیا برگردد یا نه، با صدای بریده جواب می دهد:
جیمی: نه... من لباس داشتم... بعدا لباسامو ازم گرفتن...
جولیا از تردد بی مورد جیمی کلافه می شود و با همان دستش که روی شانه جیمی قرار داشت، او را به سمت خودش برمی گرداند. یک هیکل پسرانه نحیف با پوستی سفید و کم مو و موهای عسلی بهم ریخته. جیمی به سرعت دستانش را روی کیر کوچکش می گیرد و با خجالت نگاهی به جولیا می اندازد. جولیا در ادامه جواب جیمی سوال می کند:
جولیا: لباساتو گرفتن؟.... کیا؟... چجوری؟... تو دیدیشون؟
جیمی: نه... من اونارو ندیدم... اینجا رو پر از بخار...
در همین حین از دریچه های مشبک مقدار زیادی بخار خارج می شود طوری که در ظرف 5 دقیقه اتاق پر از بخار گرم می شود و نفس کشیدن را برای جولیا و جیمی دشوار می کند. جولیا با دیدن این صحنه ناخودآگاه جیمی را بغل می کند و جیمی هم محکم جولیا را در آغوش می گیرد. هوای اتاق به شدت گرم و مرطوب شده بود و لباس های جولیا و تن جیمی خیس عرق شده بودند. ناگهان آن برش مستطیل شکل روی دیوار جلو می آید و با یک نور لیزری از درون آن نوشته ای روی دیوار ظاهر می شود:
" تمامی لباسهایتان را در این محل قرار دهید."
جولیا از بغل جیمی جدا می شود و می پرسد:
جولیا: منظورشون چیه؟... این وضع تا کی ادامه داره؟
جیمی نفس نفس زنان جواب می دهد:
جیمی: اونا ازتون می خوان همه لباستون رو در بیارین و بگذارین توی اون جعبه سفید...
جولیا کمی مکث می کند و دوباره نگاهی به نوشته روی دیوار می اندازد و ادامه میدهد:
جولیا: و اگر این کار رو نکنم؟
جیمی: این بخار گرم ما رو کاملاً می پزه...
جولیا نگاهی به جیمی می اندازد و می پرسد:
جولیا: تو از کجا میدونی؟... شاید این یه امتحان باشه؟... اونا می خوان تحمل ما رو امتحان کنن...
جیمی: من که دفعه اول توی این امتحان شکست خوردم...
جولیا: اما من تحمل می کنم...
10 دقیقه بعد نفس کشیدن برای هر دو با مشکل مواجه می شود. جولیا نفس نفس زنان و خیس عرق در گوشه ای می نشیند و جیمی هم با همان حال و روز، ایستاده به دیوار تکیه می دهد و بعد از مدتی او نیز خسته می شود و می نشیند. جولیا که تحملش تمام شده بود فریاد می زند:
جولیا: من دیگه نمی تونم نفس بکشم... کسی صدامو نمی شنوه...آهای... شماها میخواین ما رو بکشین؟...
جیمی نگاهی به تقلاهای بی فایده جولیا می اندازد و می گوید:
جیمی: فایده ای نداره.... شما با این کارتون هردوی مارو به کشتن میدین... بهتره به خواستشون عمل کنیم...
جولیا بلند می شود و دور تا دور اتاق روی دیوارهای مرطوب دست می کشد و روی آنها ضربه می زند تا از تو خالی یا توپر بودن آنها مطمئن شود. اما دیوارها کاملاً تو پر و محکم بودند. حتی در سفید را هم امتحان می کند اما هنوز قفل بود. ترس و نگرانی و وجود بخار داغ باعث شده بود که تنفس برای جولیا سخت شود. رو به جیمی می کند و می پرسد:
جولیا: همه لباسامو در بیارم؟
جیمی که نفسش بند آمده بود با اشاره سر تأیید می کند. جولیا هم به سرعت دکمه های پیراهنش را باز می کند و آن را از تنش در می آورد. دامنش را هم به سرعت پایین می کشد و فقط یک شرت و کرست قرمز رنگ روی تنش باقی می مانند. پیراهن و دامن را در درون جعبه سفید می اندازد. اما هیچ تغییری در وضع اتاق به وجود نمی آید. 5 دقیقه بعد جیمی رو به جولیا می­کند و فریاد می زند:
جیمی: بقیه لباساتون رو هم دربیارین دیگه... من دیگه نمی تونم نفس بکشم...
جولیا که راهی جز این نمی بیند به سرعت شرت و کرست و کفشش را در می آورد و کاملا لخت می شود و آنها را در جعبه سفید قرار می دهد. ناگهان نوشته لیزری خاموش می­شود و جعبه در درون دیوار فرو می رود. بعد کم­کم بخارهای داغ توسط همان دریچه های مشبک مکیده می شده و هوای اتاق نیز بهتر می شود. ناگهان جولیا متوجه می شود که کاملاً لخت در مقابل جیمی ایستاده است. به سرعت دستانش را روی سینه ها و کُسش می گیرد و عقب تر می رود و می نشیند. جیمی هم سرش را پایین می اندازد. حدود نیم ساعت در سکوت محض سپری می شود. جولیا که در فکر عمیقی فرو رفته بود نگاهی به جیمی می اندازد. جیمی روی زمین به پهلو و پشت به جولیا خوابیده بود. جولیا هم دستانش را از روی بدنش برمی دارد. به شدت احساس تشنگی و گرسنگی می کند. چهار دست و پا به سمت جیمی می رود و او را بیدار می کند:
جولیا: هی... جیمی...بیدار شو... اینجا چطور میشه آب بخورم؟... خیلی تشنمه...
جیمی با یک حالت خواب و بیدار از پهلو به کمر می خوابد و جواب می دهد:
جیمی: نمی دونم... فکر کنم ساعت معینی دارن... یه لیوان پر از آب خنک میذارن توی همون جعبه سفبد...
در همین حین جولیا نگاهش به بدن جیمی می افتد، هیکلش آنقدرها هم نحیف و لاغر نبود و کمی درشت به نظر می رسید. به کیر جیمی که می رسد می بیند که کمی بزرگ شده. اما جیمی که چشمانش بسته بود متوجه نگاه جولیا نمی شود. جولیا به طرف عقب برمیگردد و بعد زانوهاش را جمع کرده و آنها را بغل میکند. چند دقیقه بعد صدای جلو آمدن جعبه به گوش می رسد. وقتی کاملاً جلو می آید باز یک نوشته لیزر مانند روی دیور ظاهر می شود:
" آب و خوراک "
جولیا به سرعت به سمت جعبه خیز برمی دارد و نگاهی در درون آن می اندازد. در درون جعبع دو لیوان آب و دو ساندویچ همبرگر وجود داشت. جولیا که به شدت تشنه بود یکی از لیوان ها را بر میدارد و آب می خورد. اما انگار هنوز تشنگی اش رفع نشده بود. لیوان دوم را هم بر می دارد که ناگهان جیمی از پشت سر او داد می زند:
جیمی: خانم... برای منم بذارید...منم تشنمه...
جولیا نگاهی به جیم که در حال بلند شدن بود می اندازد و لیوان را به سمت او می گیرد. جیمی این بار بدون اینکه دستش را روی کیرش بگذارد به طرف جولیا می رود و لیوان پر از آب را از او می گیرد. جولیا نیز دیگر خودش را از جیمی نمی پوشاند. جیمی لیوان آب را سر می کشد و بعد رو به جولیا می کند و می گوید:
جیمی: خانم... من گرسنم نیست. می تونید ساندویچ منو هم بخورید.
یک لحظه سکوت بین هر دو برقرار می شود. جیمی نگاهی به هیکل سکسی جولیا می اندازد. بدن بی مو ، باسن درشت، سینه های برآمده، شکم صاف و موهای سیاه و لخت. جولیا که متوجه نگاه جیمی نبود ساندویچ ها را از درون جعبه بیرون می آورد و رو به روی جیمی روی زمین می نشیند و شروع به خوردن می کند. جیمی هم روی زمین، مقابل جولیا می نشیند و غذا خوردن او را تماشا می کند. ساندویچ اول که تمام می شود نگاهی به جیمی می اندازد و میپرسد:
جولیا: مطمئنی اینو نمی خوای؟... شاید غذای بعدی طول بکشه..
جیمی: نه خانم.... گفتم که... من فعلاً سیرم...
جولیا: باشه... هر جور راحتی... آخه خیلی خوشمزست...
با این حرف لبخندی بین هر دو رد و بدل می شود. جولیا گاز درشتی به ساندویچ دوم می زند و بعد با دهان پر از جیمی می پرسد:
جولیا: ببینم.... تو چند وقته اینجایی؟
جیمی: معلوم نیست... آخه اینجا نه ساعت داره و نه پنجره.... اما می دونم که مدت زیادیه اینجام....
جولیا: کجا زندگی میکنین؟
جیمی: ویرجیانای شرقی...
جولیا: چه جالب... منم همون سمت زندگی می کنم... با شوهر و بچه هام...
جیمی: راستی... شما چندتا بچه دارین؟... اصلا اسمتون چیه؟...
جولیا: من جولیا هستم... دو تا بچه دارم... یه پسر به اسم مت که 20 سالشه و یک دختر به اسم جینی که 18 سالشه.
جیمی: مگه شما چند سالتونه؟
جولیا: من... حدود 45 سال.
جیمی: اما به شما نمیاد... انگار 30 ساله به نظر میاین...
جولیا: از کجا به این نتیجه رسیدی؟
جیمی: از هیکلتون...
جولیا: پس تو این مدت داشتی منو دید میزدی...
جیمی: شما هم بدن منو دید زدید... وقتی که خواب بودم... درسته؟
جولیا: پس تو واقعاً خواب نبودی... فقط می خواستی که بهت نزدیک شم و بعدش بدنم رو ببینی...
جیمی: البته از عمد این کار رو نکردم... شما منو غافلگیر کردین... شما اومدین سمتم و منم ناخودآگاه بدن شما رو دیدم...
جولیا: حالا از این به بعد باید مراقب حرکاتت باشی... فهمیدی؟
جیمی: چشم خانم...
جولیا، ساندویچ دوم را هم تمام می کند و بعد لیوان ها را درون جعبه می گذارد. نوشته لیزری محو شده و جعبه در درون دیوار فرو می رود. جولیا دوباره نگاهی به اطراف می اندازد و بعد رو به جیمی می کند و می گوید:
جولیا: فکر کنم اونا مارو می بینن...صداهامون رو هم می شنون... اما من هیچ دوربین یا میکروفونی اینجا نمی بینم... خیلی عجیبه... فکر میکنی چطور این کار رو می کنن؟
جیمی سرش را بالا می گیرد و جواب می دهد:
جیمی: نمی دونم...شاید...شاید توی اون دریچه های سیاه نصب کرده باشن...
جولیا نگاهی به دریچه ها می اندازد و ادامه می دهد:
جولیا: آره درسته...ممکنه اونجا کار گذاشته باشن... چرا به فکر من نرسید...
جولیا با گفتن این حرف بلند می شود و به سمت یکی از دریچه ها می رود و چون دریچه ها در پایین دیوارها تعبیه شده بودند مجبور می شود روی زمین چهاردست و پا بنشیند و سرش را پایین ببرد تا به درون آنها نگاهی بیندازد. با این کار باسن جولیا بالا می آید و کُس و سوراخ کون او کاملاً نمایان شوند. یک کُس صورتی و بی مو  و یک کون گوشتی با سوراخی تمیز و شهوت انگیز. جیمی نگاهش به این صحنه شهوانی می افتد و ناخود خواسته کیرش کاملا راست می شود. جولیا با همان حالت با صدای آرام می گوید:
جولیا: اینجا که چیزی نیست... بهتره بعدی رو چک کنم...
از رو زمین بلند می شود و بدون اینکه وضعیت جیمی را ببیند به سمت دریچه بعدی می رود. جیمی هم پشت سر او منتظر آن حالت شهوت انگیز می شود. جولیا باز همین حالت را می گیرد اما این بار بیش از پیش قنبل می کند جوری که چاک کُسش کمی از هم باز می شود. جیمی ناخودآگاه دستش به سمت کیرش میرود و آن را در دستش می گیرد. جولیا در همان حالت رو به جیمی می کند و می گوید:
جولیا: اینجا هم چیزی...
ناگهان با دیدن وضعیت جیمی، حرفش ناتمام می ماند. به سرعت خودش را جمع و جور می کند و از روی زمین بلند می شود. جیمی به سرعت دو دستش را روی کیر راست شده اش می گذارد و آن را از دید جولیا پنهان می کند. جولیا با حالتی عصبانی و طلبکارانه به سمت جیمی می رود و می گوید:
جولیا: هی... تو پشت سرم داشتی چکار می کردی... بهت گفته بودم مراقب حرکاتت باش... حالا هم برو اون دوتای بعدی رو چک کن...حالا!
جیمی با حالتی خجالت زده و همانطور که با دستانش، کیرش را پوشانده بود به سمت دریچه سوم می رود. جولیا نیز قدم به قدم حرکات او را زیر نظر می گیرد. جیمی برای بررسی دریچه سوم، مجبور می شود؛ حالتی مانند جولیا بگیرد. روی زمین چهار دست و پا می شود و سرش را پایین می آورد در همین هنگام کون جیمی بالا میرود و از آنجا که جیمی دستانش را برای تکیه دادن به زمین از روی کیرش برداشته، کیر شق شده و تخم های درشت جیمی مقابل چشمان جولیا قرار می گیرند. جولیا با دیدن این صحنه، کمی در خودش فرو می رود و می گوید:
جولیا (در فکر خودش): واو... با اینکه هنوز بچه­ست عجب کیر بزرگ و کلفتی داره... بیچاره مونده بود تو کف من... بهتره زیاد بهش سخت نگیرم... لا اقل اینجا یک لذتی هم برده باشم... شاید دیگه نتونم دنیا رو ببینم...
جولیا در همین افکار بود که متوجه اتمام کار جیمی نشده بود. جیمی که از ترس جولیا کیرش خوابیده بود رو به روی جولیا می ایستد و با حالتی خجالت زده می گوید:
جیمی: اون دوتا هم چیزی نداشتن خانم...
جولیا با دیدن قیافه خجالت زده جیمی، خنده اش می گیرد و جیمی را بغل می کند و می گوید:
جولیا: هی... ببخشید سرت داد زدم...
در همین حال سینه های داغ جولیا روی صورت جیمی قرار گرفت و جیمی هم نا خودآگاه دستانش را دور کمر جولیا حلقه می کند. جولیا منتظر یک حرکت از سوی جیمی می ماند تا خودش را در اختیار او قرار دهد اما جیمی هنوز اعتمادش جلب نشده بود و هنوز از جولیا می ترسید. با خودش گفت:
جولیا( در فکر خودش): طفلکی هنوز از من می ترسه... بهتره یه حالی بهش بدم...
جولیا دستانش را روی سر جیمی می گذارد تا از او لب بگیرد که ناگهان یک صدای (فیس) مانند از دریچه ها به گوش رسید. جیمی و جولیا از هم جدا شدند و توجهشان به سمت دریچه ها جلب شد. ناگهان از چهار دریچه یک بخار سبز رنگ خارج شد. جولیا رو به جیمی می کند و می گوید:
جولیا: این دیگه چیه؟...
جیمی با ترس اطرافش را نگاه می کند و جواب می دهد:
جیمی: نمیدونم... این یکی جدیده...قبلاً همچین بخار سبزی ندیده بودم...
بخار سبز رنگ داشت فضای اتاق را پر می کرد. جیمی با بینی اش کمی بو می کشد و می گوید:
جیمی: یه بوی خاصی داره...این بو رو می شناسم...
ناگهان جیمی روی زمین می افتد و بیهوش می شود. جولیا به سمت جیمی می رود و داد می زند:
جولیا: جیمی... جیمی...
بالای سر جیمی که می رسد، ناگهان سرش گیج می رود و کنار جیمی روی زمین می افتد و بیهوش می شود.
چند دقیقه بعد، درب سفید باز می شود و یک مرد با لباس های سفید مانند لباس آزمایشگاه های هسته ای با یک ماسک بزرگ شیشه ای اکسیژن که روی سرش قرار داشت وارد می شود و بالای سر جیمی می ایستد. خم می شود و جیمی را که به پهلو روی زمین افتاده بود را روی کمر می خواباند و با دست تکانش می دهد تا مطمئن شود که بیهوش است. بعد زیر سر و پاهای جیمی را می گیرد و او را از روی زمین بلند می کند و همراه با جیمی از اتاق خارج می شود. در سفید خود به خود بسته می شود. پس از آن بخار سبز رنگ توسط همان دریچه ها مکیده می شود و دقایقی بعد هوای اتاق به حالت اول باز می گردد.
چند ساعت بعد...
جولیا هنوز بیهوش روی کف اتاق خوابیده بود. ناگهان در سفید باز می شود و همان مرد سفیدپوش همانطور که جیمی را در دستانش دارد وارد می شود. جیمی هنوز بیهوش بود. جیمی را با همان حالتی که اول روی زمین افتاده بود کنار جولیا می خواباند و بعد از اتاق خارج می شود. در سفید هم مثل سابق خود به خود بسته می شود. دقایقی بعد، جولیا تکانی می خورد و چشمانش را به سختی باز می کند. جیمی را رو به روی خود می بیند. به آرامی نیم تنه از روی زمین بلند می شود. سرش هنوز گیج می رفت. دستش را روی سرش می گذارد و دقایقی در همین حالت می ماند. وقتی اثر بیهوشی کاملا از بین می رود، دستش را از روی سرش بر می دارد و اطرافش را نگاهی می اندازد. جیمی را می بیند که هنوز روی کف اتاق بیهوش افتاده بود. به سمت او می رود و با دست تکانش می دهد و اسم او را صدا می زند:
جولیا: جیمی...جیمی...بیدار شو...جیمی...
اما جیمی تکانی نمی خورد و هنوز در بیهوشی به سر می برد. جولیا که می بیند این کار بی فایده است، او را رها می کند و کنارش می نشیند و زانوان خود بغل می کند و به جیمی خیره می شود. یک دفعه صدای باز شدن جعبه روی دیوار به گوش می رسد. توجه جولیا به همان سمت جلب می شود. جعبه کاملا جلو می آید و نوشته لیزری روی دیوار ظاهر می شود:
" آب و خوراک"
جولیا شکمش را لمس می کند و احساس می کند که کمی گرسنه شده است. بلند می شود و به سمت جعبه می رود و درون آن نگاهی می اندازد. اما با کمال تعجب می بیند یک پیتزا و یک لیوان مشروب برای یک نفر قرار دارد. نگاهی به جیمی می اندازد و نگاهی هم به مشروب و غذا. بعد پیتزا و لیوان پر از مشروب را از جعبه خارج می کند و مشغول خوردن پیتزا می شود در حین خوردن هرزگاهی نگاهی به جیمی می اندازد اما جیمی همچنان بیهوش بود. وقتی پیتزا را کامل می خورد پشت سر آن لیوان مشروب را هم سر می کشد. بعد لیوان و جعبه پیتزا را درون جعبه می گذارد. نوشته خاموش می شود و جعبه در دیوار فرو می رود. به دیوار کنار جعبه تکیه می کند و زانوهایش را جمع می کند و در افکارش غوطه ور می شود. ساعتی بعد از به خودش می آید. باسنش از نشستن زیاد سر شده بود. خسته و خواب آلود روی کف اتاق به پهلو و پشت به جیمی دراز می کشد و کم­کم چشمانش روی هم می روند و می خوابد. در میانه خواب برخورد چیز خیس و گرم و نرم را در بین باسنش و سوراخ کونش احساس می کند. اول شک داشت که در بیداری است اما کمی بعد که چشمانش را باز می کند واقعی بودن این برخوردها را احساس می کند. ناگهان با ترس برمیگردد و جیمی را می بیند که در حال لیسیدن سوراخ کونش است. با دیدن ناگهانی او شوکه می شود و داد می زند:
جولیا: جیمی... داری چکار می کنی... تو کی به هوش اومدی؟...هی...
اما جیمی بدون هیچ حرفی روی جولیا خیز برمی دارد و روی او می خوابد. جولیا جیغ بلندی می کشد و سعی می کند از زیر جیمی خلاص شود اما جیمی انگار آن جیمی سابق نبود و جولیا را با دست و پایش محکم می گیرد. جولیا شروع به تقلا کردن و خواهش کردن می کند:
جولیا: جیمی... خواهش می کنم دست از این کار بردار...کمک...کثافت چکار می کنی...
جیمی دهانش را روی دهان جولیا می گذارد اما جولیا سرش را بر می گرداند تا جیمی نتواند کاری بکند. اما جیمی همچنان اصرار داشت دهانش را روی دهان جولیا بگذارد و وقتی با لجاجت جولیا رو به رو می شود با دستانش سر جولیا را محکم می گیرد و ثابت نگه می دارد بعد دهانش را روی دهان جولیا می گذارد. جولیا که اشکش درآمده بود کمی تقلا می کند اما کاملا بی فایده بود.
ناگهان جولیا حس می کند که زبان جیمی وارد دهانش شده اما انگار یک زبان معمولی نبود. کم­کم حس می کند که زبان جیمی به حلقش رسیده. ناگهان هوقش می گیرد و ناخودآگاه شروع به دست و پا زدن می کند اما جیمی محکم او را می گیرد و زبانش را بیشتر فرو می کند و آن را تا داخل گلو و مری پیش می برد. جولیا با سر و صدای خفه مانندی آخرین تقلا ها را می کند اما کاملا بی فایده بود و جیمی کاملاً بر بدن جولیا که رمقی در آن نمانده ، مسلط می شود.
نگهان جیمی مایعی را از زبانش ترشح کرده و آن را درون مری جولیا تزریق می کند. جولیا دوباره هوقش می گیرد و کمی دست و پا می زند اما بی اختیار مجبور می شود آن مایع را ببلعد. بعد از بلعیدن مقدار زیادی از مایع، بدن جولیا کم­کم شل می شود و جیمی تسلط بیشتری بر او پیدا می کند تا جایی که بدن جولیا کاملا بی حس می شود، چشمانش خمار شده و دستناش روی زمین می افتند. پس از چند دقیقه ناگهان از کُس جولیا مایع سفید، لزج و غلیظی ترشح می شود و وقتی جیمی متوجه این موضوع می شود، کیر بزرگش را آرام آرام تا ته درون کُس جولیا فرو کرده و کم­کم شروع به عقب و جلو کردن آن می کند.
وقتی سرعت پمپاژ کیر جیمی بیشتر می شود، جولیا چشمانش سفید می شوند و سپس به شکل نامتعارفی کمی جان می گیرد و دستانش را دور کمر جیمی حلقه می کند و او را به خود می فشارد. جیمی مایع بیشتری را از زبانش درون حلق جولیا تزریق می کند تا او را کاملا از حالت طبیعی خارج کند. جولیا،  جیمی را بیشتر به خودش می فشرد و پاهایش را نیز دور کمر جیمی حلقه می کند. جیمی کمی دیگر کار پمپاژ را ادامه می دهد بعد کم­کم از سرعتش کم می کند و بعد از مدتی کاملا متوقف می شود.
چند لحظه هر دو بدون هیچ حرکتی ثابت می مانند. بعد از چند دقیقه دندانه های خار مانند سفیدی روی سطح کیر جیمی، حدود نیم سانت رشد می کنند و بعد از آن جیمی دوباره شروع به عقب و جلو کردن کیرش می کند. با این کار دندانه های تیز و برنده سطح داخلی واژن جولیا را خراش می دهند و باعث می شوند که خون زیادی از درون واژن جاری شده و کمی از آن خون از کُس جولیا خارج شود. وقتی جیمی با پمپاژ  ملایم، سطح داخلی واژن را خوب خراش داد و متوجه جاری شدن خون شد، کار پمپاژ را متوقف کرده و کیرش را بیشتر درون کُس فشار می دهد بعد مکنده هایی روی سطح کیر جیمی، شروع به مکیدن خون کُس جولیا می کنند. بدن جولیا کمی می لرزد یک آه با صدایی خفیف از نهادش خارج شده و بعد کم­کم شل می شود. جیمی هر چند مدت کمی کیرش را درون کُس عقب و جلو می کند تا خونریزی متوقف نشود و بتواند خون بیشتری از بدن طعمه اش بمکد. زبانش را کاملا وارد مری جولیا می کند و بعد همان دندانه ها روی سطح زبان جیمی هم رشد می کنند، زبانش را بالا و پایین می برد تا سطح داخلی مری را نیز خراش دهد و خون آن قسمت را نیز بمکد. صدای قرقره مانندی در اثر ورود خون به دهان جولیا به وجود آمد و جولیا دوباره شروع به لرزیدن و کمی دست و پا زدن می کند اما جیمی او را محکم می گیرد تا بتواند آخرین قطرات خون جولیا را نیز  بمکد.
جولیا بدنش بی حس می شود و دستانش روی زمین می افتند. جیمی وقتی می بیند که خونی در بدن جولیا نمانده و جولیا در حال مرگ و جان دادن است، آرام کمی کیرش را در کُس جولیا عقب و جلو می کند و بعد مقدار زیادی مایع لزج سفید رنگ مانند آب منی از کیرش در درون کُس تزریق می شود تا حدی که مقدار زیادی از آن مایع که با خون قاطی شده بود از کُس جولیا خارج می شود. جیمی کیرش را بیشتر فشار می دهد و دریچه رحم جولیا را پاره می کند و کیرش را کاملا وارد رحم می کند و مقدار زیادی از آن مایع سفید را در رحم تزریق می کند طوری که شکم جولیا کمی باد می کند. جولیا مانند مرده ای که دوباره زنده شده، کمی جان می گیرد و ناگهان چشمانش را باز می کند اما با کمال تعجب، چشمان جولیا قرمز و خونی شده بودند و سفیدی چشمانش کاملا قرمز و پر از خون بودند.
مانند اینکه از این کار لذت برده، دستان و پاهایش را دور کمر جیمی حلقه می کند. جیمی زبانش را از حلق جولیا خارج می کند و مایع بیشتری را در رحم تزریق می کند، شکم جولیا مانند زنان باردار کاملا باد می کند و جولیا از ته دلش آه بلندی می کشد. جیمی کم­کم تزریق آن مایع را متوقف می کند و بعد به چهره جولیا نگاهی می اندازد. جولیا نیز به چهره جیمی نگاه می کند و انگار که هر دو به حالت طبیعی بازگشته باشند شروع به خوردن لبهای همدیگر می کنند.
جیمی آرام کیرش را از کُس جولیا خارج می کند، اندازه کیر او تقریبا 30 سانت قد کشیده بود و غرق در خون و آن مایع سفید شده بود. خارهای سفید رنگ هنوز روی کیر جیمی دیده می شدند که ­کم­کم دوباره در درون کیر فرو می روند و کیرش نیز کم­کم کوچک می شود و به حالت طبیعی برمی گردد. جولیا هنوز روی کف اتاق دراز کشیده بود و دستانش را روی شکم باد کرده اش می کشید و در خودش می پیچید. شکم او مانند اینکه موجودی درون آن باشد تکان می خورد و موجب می شد که جولیا جیغ بزند. جیمی از کنار جولیا بلند شده و دور از او در گوشه ای از اتاق دراز می کشد و به خواب می رود. اما جولیا هنوز از درد در خودش می پیچید و دست و پا می زد. سینه هایش بزرگ شده بودند و کم­کم بقیه بدنش نیز باد می کند و یک دفعه با رعشه ای طولانی و همراه با درد، از هوش می رود و چشمانش بسته می شوند.
جولیا در همان حالت بیهوشی یک صدای آشنا به گوشش می رسد.
صدا: خانم... اینم ویرجیانا... خانم... بیدار شین...
ناگهان حس می کند که یک نفر با دستش دارد او را تکان می دهد. جولیا ناگهان به خودش می آید و چشمانش را باز می کند.
صدا: بالاخره بیدار شدین...رسیدیم ایستگاه آخر...
جولیا که هنوز گیج و منگ بود با دستانش کمی چشمانش را می مالد تا بهتر ببیند ناگهان با تعجب خود را درون همان اتومبیل بزرگ باری می بیند و همان پیرمرد راننده در کنارش نشسته بود و داشت به او نگاه می کرد. اولین چیزی که به ذهنش رسید کیفش بود، به سرعت دستش را به سمت پاهایش می برد و کیفش را لمس می کند. آن را باز می کند تا ببیند چیزی از آن کم شده یا نه؟ اما با کمال تعجب می بیند که همه چیز سر جایش است. گوشی خود را از کیف خارج می کند و آخرین تماس را چک می کند. آخرین تماس خروجی به والتر بود در ساعت 1:15 دقیقه شب یعنی همان وقتی که جولیا در جاده منتظر والتر بود. جولیا کمی در فکر فرو رفت که آیا همه این ماجراها کابوس بود یا واقعیت؟ در همین فکر بود که رانند داد می زند:
راننده: خانم... من همه روز رو وقت ندارم لطفا هرچی زودتر پیاده شین.
جولیا با صدای بلند راننده، رشته افکارش پاره می شوند و گیج و منگ دست در کیفش می کند و یک 20 دلاری از کیفش بیرون می کشد و به راننده می دهد. درب اتومبیل را باز می کند و مانند دیوانگان بدون خداحافظی ار اتومبیل پیاده می شود و وارد خیابان می شود.
یکی از عابرین پیاده که داشت با سرعت راه میرفت یک تنه به جولیا می زند و جولیا نقش بر زمین می شود. چند نفر دور جولیا جمع می شوند تا او را کمک کنند که از روی زمین بلند شود. جولیا بلند می شود و به اطرافش نگاهی می اندازد. راننده او را در خیابان اصلی ویرجیانا پیاده کرده بود. کمی لباسهایش را می تکاند و کنار خیابان می ایستد تا یک تاکسی بگیرد. با اشاره دست جولیا یک تاکسی کنارش می ایستد و جولیا سوار آن می شود.
راننده: کجا می رین خانم؟
جولیا: برو خیابان سانتا ماریا بلوک 14.
ساعت اتومبیل 7:20 را نشان می داد. جولیا دوباره در افکارش درباره این موضوع، غوطه ور می شود و در این مدت متوجه نمی شود که به مقصد رسیده اند. راننده رو به سمت جولیا میکند:
راننده: سانتا ماریا بلوک 14.
جولیا 5 دلار از کیف بیرون می کشد و به راننده میدهد و از اتومبیل پیاده شده و به سرعت از آن دور می شود. راننده داد می زند:
راننده: خانم... بقیه پولتون...
اما جولیا بی توجه به فضای اطراف از خیابان عبور می کند و وارد آپارتمانشان می شود.
طبقه شمار دیجیتالی آسانسور عدد 4 را نشان می دهد، درب آسانسور باز شده و جولیا با عجله از آن خارج می شود و کلید در خانه را از کیفش در می آورد و به سرعت در خانه را باز می کند و وارد خانه می شود. کفش هاش را در می آورد و وارد هال می شود. وقتی والتر و پسرش مت را می بیند یک نفس راحت عمیق می کشد و بعد به سرعت به سمت والتر می رود و او را در آغوش می کشد. مت با تعجب پدر و مادرش را نگاه می کند که در آغوش هم در حال خوردن لب همدیگر بودند.
جولیا در میان لب گرفتن ها آرام زمزمه می کند:
جولیا: دوست دارم والتر...
 والتر که کمی شوکه شده بود از جولیا جدا می شود:
والتر: جولیا... چت شده... سلامت کو... چرا مثل دیوونه ها شدی؟
جولیا نگاهی هم به مت می اندازد و او را نیز بغل می کند و می بوسد. والتر و مت که از رفتارهای جولیا متعجب بودند به همدیگر نگاه می کردند. جولیا از مت جدا می شود و رو به آنها می ایستد و تازه متوجه می شود که آنها لباس بیرون را پوشیده اند. جولیا رو به هردو می کند و می گوید:
جولیا: شماها دارین کجا میرین؟
والتر: این چه سوالیه؟... خب معلومه... سر کار... خیلی هم دیرم شده...
این را می گوید و کیف به دست با خداحافظی از خانه خارج می رود.
مت هم رو به مادرش می کند و می گوید:
مت: منم میرم دانشگاه امروز آزماشگاه شیمی داریم... ساعت 8 باید اونجا باشم... خداحافظ مامان...
مت هم کیفش را بر می دارد و از خانه خارج می شود.

جولیا هنوز از فکر آن ماجرا ها بیرون نیامده بود. ناگهان متوجه میشود که سرش به شدت درد می کند. دستش را روی سرش می گذارد و وارد اتاقش می شود و خودش را روی تخت می اندازد و در خواب عمیقی فرو میرود.

ادامه دارد...